...زیر چتــــر کودکی، همیشــه بــارون میاد...
شگفتی مهتاب کلامت را شبی یافتم که یک قاچ از ماه در آسمان نبود هرچه از کلامت دریا ذخیره کرده بودم برای روز مبادا در روزهای سوزان نبودنت تبخیر شد. وقتی نباشی یک آسمان ابر هم دل این کویر را به دریا نمی زند. یک شب با قایقت دریا را به خواب من بیاور. جیب هایم را پر از حضور خیست می کنم برای روزهای مبادا تر... پ.ن: زیر چتر کودکی ام را فراموش نکرده بودم. اما غیبتم هم دلیل داشت و هم نداشت... در ابتدای دهه ی نود، تست های کنکور ریاضی دهه ی هشتاد، با موسیقی متن آوازهای دهه ی هفتاد و شصت شجریان. به من که خیلی دارد خوش می گذرد. جایتان خالی... پ.ن: آخ...نه نوروز را بهتان تبریک گفتم، نه به وبلاگ هایتان آمدم که پست های جدیدتان را بخوانم... نه حتی به نظرهایتان پاسخی دادم بی معرفت شده ام یعنی؟ جبران می کنم. فقط 90 روز دیگر... . . . و پرنده راه آسمان را گم کرده بود... ٠ ١ ٢ ٣ ۴ ۵ ۶ ٧ ٨ ٩ ١٠ ١١ ١٢ ١٣ ١۴ ١۵ ١۶ ١٧ ١٨ پ.ن: هیچی...با خودم بودم. دلم که از همه جا می گیرد، دوست دارم موسیقی دلخواهم را بگذارم. و صدایش را تا ته...قطع کنم! که نوای سه تارش، هوایی ام نکند، و مثل بچه های خوب، درسم را بخوانم. دلم که از همه جا می گیرد، مساله های فیزیک، با من لج بازی می کنند. من دوست دارم تمام تست های حرکت شناسی، از پـــــرنده هایی بگویند که طعمه هایشان از دهانشان رها نمی شود، تا ما، برد حرکتش را حساب کنیم. و تمام بغض هایم ، جمع می شوند در تانک هایی که گلوله هایشان را پرتاب می کنند، و ما بی رحمانه، حساب می کنیم که تیرشان به هدف می خورد یا نه. غرق ریاضی که می شوم، دبیر محترم، یک سوال می دهد و می گوید چون تعیین این نقطه ها که بی نهایت اند و ما حد و اندازه اش را نمی دانیم و نمی توانیم بگوییم کوچک ترین اش کدام است، برایمان ممکن نیست، پس می گوییم وجود ندارند. و من وقتی به یاس فلسفی می رسم، یک نفر از ته کلاس داد می زند که این ریاضی است نه فلسفه! و من فقط می دانم که همه چیز دنیا، به هم ربط دارد... دلم که از همه جا می گیرد، با قیافه ی سرماخورده ام در آینه، قهر می کنم. و به یاد لحظه های شیرینی که طعمی شبیه تلخ، از دوریشان بر دهانم می ماند، دوست دارم شعری بگویم، در مناقب لیمو شیرین! پ.ن: از همه ی دوستانم عذر می خوام که مجبورم به خاطر کمبود وقت، جواب کامنت های عمومی و خصوصی تان را در همین جمله ی عمومی بگویم: من خوبم...و این روزهای زندگی ام را بی نهایت دوست دارم. شما هم خوب باشید لطفا! روزی تبر ِ سکوتمان را، به دستان ابراهیمی می سپاریم. بت ها، شکستنی اند... پ.ن: 1. از خاک یا سنگ، بت ، بت است دیگر و ما در همیشه ی تاریخ، یگانه پرست بوده ایم. 2. ابراهیم، خود ماییم. حافظه ی تاریخی ام تیر می کشد وقتی به دستان تبلیغاتی فکر می کنم که برایمان یک ابراهیم می سازند و پرستشش را، یادمان می دهند. با / بی ربط: 1. آخ که این شهر چقدر غریبه تر از همیشه شده است. چشمانم را می بندم و میگذرم. کنکور هم اصولا می تواند چیز خوبی باشد می شود چشمانت را ببندی و تنها به درس هایت فکر کنی از کنار عکس های در و دیوار شهر بگذری و به درصدهای رویاییت فکر کنی! به دانشگاه...رشته... می شود یک مسئله ی سخت را حل کنی و تمام دنیا زیر پاهایت جای گیرد. این روزها فکر می کنم کاش تمام دنیا، اتاقم بود و خلوت شبانه. روزی دنیا را به اندازه ی دیوار های اتاقم، بزرگ می سازم. دنیای من همین است. آن مرزهای خاردار ، برای شما... ١. این سال ها مبصر نداشتند انگار که هیاهوی رفتنشان را ساکت کند کمی. 2. اگر آن "خوب ها" و "بدها" هنوز هم پای تخته بود شاید خوب شدن از یادمان نمی رفت. 3. وقتی مدادهای نرم ِ مشق هایمان را به دفترچه ی خاطرات سپردیم و با غرور ِ بزرگ شدن خودکار بر دست گرفتیم، زنگ پایان تفریح خورد. راه ها پر رنگ تر شد و مسیرهای رفته را دست ِ پاک کردنی نماند. پ.ن: 1. نه... همین دیروز نبود. اما چه گذشت میان این روزهای اولین سال ِ مدرسه تا ... آخرین سال. 2. می خواهم این آخرین هم به اندازه ی همان اولین، دلنشین باشد. 3. باز آمد، بوی ماه مدرسه... 4. یه مطلبی با عنوان "مدرسه ی من" تو ادامه ی مطلب گذاشتم چون فکر می کردم ممکنه خوندنش برای همه جالب نباشه. از دوستای هم مدرسه ایم دعوت می کنم که بخوننش. چون فکر می کنم اونا خوب درکش می کنن. کتاب هایم را بستم خط کش را زمین گذاشتم و متر به دست خواستم که باقی ِ راه را اندازه بگیرم. و نمی دانم قصد آسمان از این همه دوری تنها همین دوستی ِ ساده است؟ اینجا هم کمی از آسمان بخوانید در دل شب شمس شدی پای مولانا شدن نداشتم و سماع را هم به دستان تو سپردند دست که می افشاندی پرواز در دل لحظه جای می گرفت و من توان " مرده بدم، زنده شدم" خواندن هم نداشتم. این اوج چون خوابی که در بیداری نمی گنجد پرید و سهم پرواز را بازهم به خواب هایم سپرد. پی نوشت: 1. نه... این تعبیر عاشقانه ی یک رقص نیست. عارفانه ای هم نیست حتی. من را ببخشید، این نگاشته، نامی ندارد. 2.تاریک ِ روزها ، شمسی می خواهد. گرچه دیگر دور شده ام از هوای پله های ملاقات خدا، هنوز هم گاهی، دلم در یک باره افتادنش، قیافه ی پرواز به خود می گیرد. 3. تمام من، تماشا شده بود، و چشمانی که پر از آسمان می شدند. 4. گرچه این روزها قابل تعارف نیستند برای آمدن، برای بودن، برای ماندن. من هیچ. اما این آسمان، دلتنگ شمسی می شود. 5. بالای خود در آینه ی چشم من ببین تا با خبر ز عالم بالا کنم تـــــو را
:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ساعت
٧:٤۸ ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات () |
نوشته شده در سهشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت
٢:۳٢ ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات () |
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت
۱٢:٢٥ ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات () |
نوشته شده در جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩ساعت
۸:٠٢ ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات () |
نوشته شده در یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩ساعت
۱٠:٥۸ ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات () |
نوشته شده در سهشنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ساعت
۱۱:٥۸ ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات () |
نوشته شده در جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ساعت
٩:٢٥ ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات () |
نوشته شده در پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ساعت
۸:٥۸ ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات () |
نوشته شده در جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت
۸:٢۸ ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات () |
نوشته شده در شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت
۸:٤٢ ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات () |